ز سخنان رهبری باجمعی از اساتید و طلاب قم

از سخنان رهبری باجمعی از اساتید و طلاب قم

(۱۳۸۹/۰۸/۰۳ )

رهبر انقلاب اسلامی «علم» را پایه اصلی حوزه های علمیه برشمردند و خاطرنشان کردند: اساس حوزه علمیه، بر علم استوار است و بنابراین حوزه باید به لوازم «علم محوری» پایبند باشد.

حضرت آیت الله خامنه ای، استقبال از طرح سؤال و شبهه را از جمله لوازم پایبندی حوزه ها به هویت علمی دانستند و افزودند: علم، پرسش زا و پرسش آفرین است و «مجموعه های علم محور» از جمله حوزه، باید با روی باز با سؤال و شبهه و ابهام روبرو شوند.

رهبر انقلاب اسلامی با اشاره به معارضات علمی و بسیار جدی رایج در طول تاریخ حوزه ها، خاطرنشان کردند: این سنت ارزشمند باید در رشته های مختلف حوزه تقویت شود.

ایشان، قطع سؤال را منجر به قطع علم و دانش دانستند و افزودند: طرح «سؤال» و بیان «مسئله و شیوه جدید»، هیچ ایرادی ندارد و حتی اگر آنچه مطرح می شود غلط باشد باید با شیوه های علمی با آن برخورد کرد.

رهبر انقلاب اسلامی، آزادفکری و آزاداندیشی را از دیگر سنت های رایج در حوزه ها دانستند و با تأکید بر تعمیق این سنت حسنه افزودند: آزاداندیشی خاصیت علمی بودن است و تحجر در میدان علم، اصولاً معنا ندارد.

حضرت آیت الله خامنه ای، در عین حال، برخی اظهارنظرها درباره نبودن فضای آزادی و نقادی در حوزه را، تهمتی بزرگ برشمردند و افزودند: آزاداندیشی جاری در حوزه، از قبل نیز بیشتر است اما این آزاداندیشی باید در سطوح مختلف گسترش و تعمیق یابد و اهل فکر، در همه رشته ها، همه گونه آراء و افکار خود را، آزادانه بیان کنند.

ادامه مطلب در

http://www.leader.ir/langs/FA/

چرا رهایم نمی کنی

قفسم را میگذاری در بهشت، تا بوی عطر مبهم دوردستی مستم کند؛ تا تنم را به دیواره ها بکوبم؛ تا تن کبودم درد بگیرد؛ و درد نردبانی است که آن سویش تو ایستاده ای برای در آغوش کشیدنم؛ اما من آدم متوسطی هستم و بیش از آنچه باید، خودم را درگیر نمی کنم؛ با هیچ چیز. در بهشت هم حسرتم را فقط آه می کشم. تن نمی کوبم به دیواره ها که درد، مرا به تو برساند.

قفسم را میگذاری در بهشت تا تاب خوردن برگ ها، تا سایه های بی نقص درختان انبوه، دیوانه ام کند؛ تا دست از لای میله ها بیرون کنم، تا دستم لای میله ها زخم شود و زخم، دالانی است که در پایانش تو ایستاده ای برای در آغوش کشیدنم...

با من چه باید بکنی که به میله هایم، به فضای تنگم، به دیواره ها، آن چنان مأنوسم که اگر در بگشایی پر نخواهم زد؟بالهایم چیده نیست. پایم به چیزی بسته نیست که نیازی به این همه نیست. در من خاطره درخت مرده است. آبی رنگ امسال نیست و واژه آسمان مرا یاد هیچ چیز نمی اندازد.من صحنه را سالهاست که ترک کرده ام...

صحنه آماده بود. گفتی تماشاگران بنشینند. ردیف ردیف، صف به صف تماشاگران نشستند. رقبای من که پیش از من برای نقش اول انتخابشان کرده بودی و نتوانسته بودند و نکشیده بودند، نشستند...کوه ها سر در هم پچ پچ کنان، دریاها دامن در دامن غرش کنان، فرشته ها بال در بال و آسمان آن بالا...

گفتی: ((وقتش نزدیک است. آماده باش!)) گفتم: ((نه تنها من، نه فقط آنها که آن سویند، تو حتی خودت هم می دانی که می افتم)) گفتی: (( می دانم آنچه نمی دانند، آماده باش!)) یادم هست گریه می کردم. شاید برای اولین بار. گفتی: (( پرده بالا رفته است)) و من هنوز گریه می کردم. کوه گفت:(( این کوچک؟؟)) آسمان گفت: (( این فرودست؟؟)) فرشته ها گفتند: (( خون می ریزد!)) و تو حتی خودت گفتی: (( این ستمکار نادان!)) و رقبای من همه خندیدند. من ایستاده بودم آن وسط. روبروی همه ذراتی که برای من آفریده شده بودند... و شرم روی پیشانی ام عرق می کرد. شرم نقشی که می دانستم توانش در من نیست... و صدایت آمئد که گفت: (( بار را بگذارید!))

ناگهان شانه های خردم سنگین شد. نفس در سینه هستی حبس بود... و من آن زیر، رنجی سترگ را عرق می ریختم. زانوانم آماده تا شدن بودند و فرو افتادن. گفتی: ((حالا بیا!)) و عجیب بود که گفتم: (( لبیک!)) راه افتادم که بیایم و همان لحظه زانوانم شکست و خاک را لمس کردم.نفس در سینه هستی حبس بود. افتاده بودم آیا؟ تمام بود؟... زانوانم را آهسته از خاک جدا کردم. دوباره برخاستم و بار هنوز آنجا بود؛ روی شانه های ترد من! تا ایستادم نفس ها آزاد شد و ذرات فریاد زدند: (( تبارک الله احسن الخالقین!))

من گیج بودم. کجای این منظره رقت آور این همه باشکوه بود که برچشم ها و لب ها حیرت و تحسین نشسته بود؟!عجیب بود که تو دوباره گفتی : ((بیا!)) عجیب بود که دوباره گفتم: (( لبیک!)) ...

... و گیج تر شدم. افتادنم را می دانستی یا برخاستنم را؟ نقش اول نمایشت همین بود؟ همین که با اینکه می دانم می شکنم بار را برمی دارم؟ همین که می افتم و بر می خیزم؟ همین شکوه رنج سترگ من؟

تماشاچیان هنوز نشسته اند؛ درست همان جا؛ ولی من صحنه را سالهاست که ترک کرده ام... گریخته ام. آخرین باری که افتادم روی خاک دیگر برنخاستم. تو مدام صدایم می کنی که بیایم جلو... که این صحنه را تمام کنم؛ ولی من...

رمضان که می شود صدایت را بلند می کنی؛ بلند و بلندتر. من بیشتر و بیشتر پشت پرده پنهان می شوم. تو هر رمضان قفسم را می گذاری در بهشت تا هوس کنم، ولی من... چرا رهایم نمی کنی؟...

من هیچ مولای کریمی را بر بنده زشتکارش صبورتر از تو بر خودم ندیده ام!

 از فاطمه شهیدی