ازخاطرات شهید رضا دادبین
نگاهی گذرا به خاطرات دانش آموز شهید رضا دادبین
از میان همه ی آدم های روزگار، جهاد در راه خدا نصیب یک گروهِ اندک می شود و از خیلِ همه ی جهادگران، شهادت نصیبِ بعضی.
رضا دادبین، از همان هایی بود که جهاد کرد و شهید شد. حالا سال ها از شهادت او می گذرد و خونِ پاکش سندی شده برای مظلومیتِ او و همه ی یارانِ خمینیِ روحِ خدا.
آن چه می آید، اشاره ای ست به گوشه هایی از لحظاتِ پاکِ حیاتِ ملکوتیِ او.
/ مقداری پول از من گرفت و رفت به طرفِ خانه ی هم سایه.
هم سایه که در را باز کرد، گفت: ببخشید... داشتم ماشین رو پارک می کردم، که خورد به ماشین شما و سپرِ ماشین تون ترک برداشت. شرمنده ام؛ حالا اومدم خسارتش رو بدم.
/ می خواست هر طور که هست، خون اهدا کند، اما وزنش کم بود و می ترسید دکترها ازش خون نگیرند.
رفت از توی جوی آبِ جلوی سازمانِ انتقال خون چند تا سنگ برداشت و گذاشت توی جیب های لباسش.
از ساختمانِ انتقال خون که بیرون آمد، خیلی خوش حال بود که توانسته خون بدهد.
می خندید و می گفت: با خون دادن تونستم جون یک نفر رو نجات بدم.
/ برای بالای قبر یکی از شهداء یک تابلوی آلومینیومی ساخته بودم و گذاشته بودم گوشه ی حیاط.
وقتی رضا چشمش به تابلو افتاد، خندید و گفت: این تابلو مال قبرِ منه؛ با تابلوی بالای قبر بقیه ی شهداء هم فرق میکنه.
گفتم: نه، این مال تو نیست. تو هم دیگه از شهادت و رفتن، حرفی نزن.
چند ماه بعد، یاد ِحرفش افتادم. تابلوی بالای قبرش با بقیه ی شهداء فرق می کرد؛ همان تابلویی بود که خودش قبل از شهادتش گفته بود.
/ لباسش آرمِ سپاه نداشت. خیلی ناراحت بود و دنبال آرمِ سپاه میگشت تا بدوزد روی آن.
گفتم: اگه با لباس سپاه به دست عراقی ها بیفتی، سرت رو می برند.
خندید و گفت: آرزوی من اینه که مثل امام حسین علیه السّلام شهید بشم؛ با سَرِ بُریده.
/ ضامن نارنجک را کشیده بود و داشت با آن بازی می کرد که یک مرتبه از دستش افتاد وسط سنگر.
برای یک لحظه ترس پنجه انداخت توی صورت همه ی بچّه ها؛ ولی رضا خیلی آرام گوشه ی سنگر نشسته بود. فقط گفت: «یا مهدی»
همین یک کلمه کافی بود؛ نارنجک کفِ سنگر آرام گرفت.
/ قبل از عملیات، خودش را برای شهادت آماده کرد. مطمئن بود توی این عملیات شهید می شود.
گزارشگرِ رادیو رفت جلویش و پرسید: پیام تان برای مردم چیست؟
رضا پیام نداد. گفت: وصیّت من این است که متّحد باشند.
/ تیر خورد توی کتفش و به شدّت زخمی شد. چند نفر از بچّه ها می خواستند برش گردانند عقب، ولی خودش مانع شد. گفت: اگه منو ببرید عقب، توی راه شهید می شم. شما هم به خاطر من خودتون رو به زحمت نیندازید.
فقط من رو به طرف قبله بخوابونید، دست و پام رو هم بگیرید تا موقع جون دادن، تکون نخورم و عراقی ها متوجه نشن.
/ یک هفته از شهادتش می گذشت. وقتی پدر بالای جنازه ی رضا رسید، هنوز از زخم کتفش خون می آمد. پدر فوری یک پارچه آورد و به خون آغشته کرد.
گفت: می خوام این پارچه رو به منتقم خون شهداء، حضرت مهدی علیه السّلام هدیه کنم.
/ سه نفر با لباس سپاه آمدند توی خانه.
بعد از احوالپرسی، فهمیدم از دوستان رضا بوده اند.
گفتند: رضا را بعد از شهادتش توی خط دیدیم که دارد پابهپای سایر بچّه ها می جنگد.
پرسیدیم: رضا مگه تو شهید نشدی؟ پس این جا چه کار میکنی؟
گفت: آره شهید شدم، ولی اومدم کمک شما.
گفتیم: آقا رضا، کاری از دست ما بر می آد تا برات انجام بدیم؟
گفت: فقط می خوام به پدر و مادرم سر بزنید؛ اونا رو تنها نذارید.
پدر شهید:
/ یک شیشه گلاب و یک بسته گز گذاشته بود روی قبرِ رضا و داشت با گلاب، قبر را می شُست.
نگفتم پدر رضا هستم. رفتم جلو و پرسیدم: شما این شهید رو می شناسید؟
گفت: من اهل اصفهانم. مدّتی پیش اومدم سر قبر این شهید و خواستم کمکم کنه تا در دانشگاه قبول بشم.
وقتی قبول شدم، تصمیم گرفتم دوباره شهید رو امتحان کنم. قبول شدن در دانشگاه رو اتفاقی تلقّی می کردم، لذا از شهید خواستم کارم رو درست کنه که به سفر مکّه برم. به لطف این شهید، برنامه ی سفرم درست شد و من به حج مشرّف شدم. حالا هم اومدم تا ازش تشکّر کنم.
نقل از ساجد کرمان .