روابط علي ....
در هر فرآيندي ساز وكارهايي وجود دارد كه با كشف آن ساز و كارها و در صورت امكان تاثير روي محرك‌ها، مي‌توان سرعت فرآيند را تند يا كند كرد

 به همين ساده‌گي. ....
مسئولاني كه گمان مي‌كنند در اتاق فرمان نشسته‌اند، از همين قماش‌اند. آن‌ها روابط دروني فرآيند‌ها را درك نكرده‌اند. بنابراين مي‌خواهند طبق مفاد بخش‌نامه ومصوبه و صورت جلسه، اهرم فرار مغزها را به سمت پايين فشار دهند و كليد اقتصاد را روشن نمايند و شير اشتغال را باز كنند! اين جماعت، فرآيندها را هضم نكرده‌اند وخيال مي‌كنند بدون كار روي ورودي‌ها، مي‌توان خروجي‌ها را تحت تاثير قرار داد.

كانون توطئه ...


نشت نشا يك پديده‌ي زيرزميني نيست. فقط محدود به كشور ما هم نيست. چين و هند و پاكستان هم سال‌هاست كه گرفتار اين معضل هستند و نيروهاي دانش‌گاهي‌شان عمدتاً در غرب مشغول به تحصيل‌اند. نه فقط كشورهاي آسيايي كه امروز اروپايي‌ها نيز از مساله‌ي مهاجرت مغزها مي‌نالند.

 دانشگاه سوربون فرانسه پايه‌ي حقوقي بسيار پايين‌تر و امكاناتي بسيار كمتر از يك دانشگاه درجه دوي امريكايي دارد، پس خيلي غريب نيست كه اساتيد و دانشجويان سوربون و اكسفورد و ساير دانشگاه‌هاي اروپايي، جل و پلاس‌شان را جمع كنند و آرام آرام بن‌ كن كنند به سمت ينگه دنيا.
مساله زيرزميني نيست. در آن مافيايي وجود ندارد. حرف در آورده‌ايم كه باندهايي زيرزميني براي بچه‌ها پذيرش مي‌فرستند و خودمان هم باور كرده‌ايم. بچه‌ها سر ودست مي‌شكنند براي رفتن، بگذار مسئولان آگاه بخوانند!



در زمين كه مي‌كاريم؟

 
در همه جاي دنيا دانشگاه ساخته مي‌شود تا مشكلات علمي آن كشور را حل نمايد، اما در جهان سوم مساله جور ديگري است. اينجا دانشگاه ساخته نشده است. دانشگاه ترجمه شده است. لذا مي‌بيني دانشگاه به جاي حل مشكلات مملكت ما، مشكلات ممالك ديگر را حل مي‌كند.
نشت نشا يك امر طبيعي است. يعني اگر دانش‌جوي مهندسي بعد از پايان تحصيل به اين نتيجه نرسد كه بايستي براي زنده‌گي علمي به خارج از كشور برود، يك تصميم غيرعقلاني گرفته است.
...حالا همين قضيه را ترجمه كرده‌ايم و تعداد مقالات چاپ شده، موجبات افتخارات اساتيد شده است. اما در زمين كه مي‌كاريم؟

 اين مقالات كه مقام وزارت به آن مي‌بالد و دانشگاه‌ها فخر مي‌فروشند با تعداد آن‌ها، در همان نشريات غربي چاپ مي‌شوند! يعني ما بي‌جيره و مواجب به سؤالات علمي غربيان پاسخ مي‌دهيم؛ .....

علم بومي ....
تنها راه آب‌بندي نشت نشا
به عوض تعليم علم ترجمه‌اي بايد قصه گفت. به همين ساده‌گي. بايد قصه‌ي توليد علم را تعريف كرد. يعني زندگي مولد دانش را به دانش‌آموزان نشان داد. همان تقدم سيره بر سنت ...
... دانش‌آموز ما چون نحوه‌ي توليد علم غربي را نمي‌فهمد، زندگي علمي را نمي‌بيند، عادت مي‌كند به لقمه‌ي آماده جويدن، پس دستگاه گوارشش نحيف و نحيف‌تر مي‌شود. تا آنجا كه به يك هندبوك ساده، يك حل‌المسائل مبتذل، يك دائره المعارف تنک، تبديل مي‌شود. نه او كه استاد دانش‌گاه هم از متدلوژي علمي بي‌بهره است. ما نمي‌دانيم كه علم چگونه توليد مي‌شود. براي همين پاي اين قافله تا به حشر لنگ است. روند ترجمه‌ي علم، اگر به توليد علم تبديل نشود، روزاروز پرت و پلاتر خواهيم شد.

 تازه حتا با آوردن روش‌شناسي علم تجربي غرب هم به جايي نخواهيم رسيد. دست بالا مي‌شويم يك شعبه از شعبات بد و عقب‌افتاده‌ي دانش‌گاه‌هاي غربي. ما حتا بايد روش‌شناسي علمي‌مان را نيز خود توليد كنيم. و اين علم، از توليد سؤال آغاز مي‌شود. ما بايد بتوانيم سؤال بومي طرح كنيم تا براي يافتن جواب مجبور به توليد علم شويم. سال‌هاست كه باب توليد سؤال علمي در اين مملكت بسته شده است. از شور و نشاط علمي هيچ خبري نيست.



متدلوژي
نمونه‌اي از ترجمه‌ي ناموفق‌
حالا ببينيم داعيه‌دار هنر بومي در اين بوم و بر، چه مي‌كند. او خيرخواهانه متدلوژي هنر غربي را بررسي مي‌كند و به ريشه‌ي درام در نمايش برمي‌گردد. مي‌آيد سراغ مملكت ما و مي‌رود به جست‌وجوي نمايشي ريشه‌دار. هر چه مي‌گردد به چيزي جز تعزيه نمي‌رسد. با اين كه تعزيه با غرب‌زده‌گي سازگار نيست، اما چاره‌اي جز بررسي آن نمي‌يابد. تعزيه مي‌شود يك مقوله‌ي روشن‌فكري و هر روشن‌فكر اهل فلسفه‌ي هنري بايستي يك مقاله پيرامونش بنويسد.



باز هم متدلوژي
...به ساده‌گي و روشني ادعا مي‌كنم كه در ترجمه‌ي امور فردي موفق‌تر بوده‌ايم تا ترجمه‌ي چيزهايي مثل علم كه نياز به كمي همت جمعي داشته است.

 

علوم انساني
عقب‌مانده‌گي جدي‌تر در علوم انساني

بحث بر سر علوم انساني بود. تبعات علوم انساني ترجمه‌اي اتفاقاً بسي مهيب‌تر است از ترجمه‌ي علوم تجربي. ما با ترجمه‌ي علوم انساني و معرفت‌شناسي و حتا روش‌شناسي غربيان، به راحتي به هم‌قد كردن وهم‌ريخت كردن معارف اقدام مي‌كنيم. با ترجمه، چارچوب‌هاي دستگاه فكري غربي‌ها را وارد مي‌نماييم و ارتباط‌مان را با سنت از بين مي‌بريم.


عقب‌مانده‌گي ما در علوم تجربي باعث گرديد تا جيره‌خوار (بخوانيد مترجم) دانشگاه‌هاي غربي شويم، اما چه چيزي امروز باعث مي‌شود كه در ساحت علوم انساني نيز جيره‌خوار و ريزه‌خوار باشيم؟ گفتيم علم تجربي غربي است، چه نيازي بود كه حكومت و دين و فلسفه را نيز از غرب اخذ كنيم؟

علم و زند‌گي!
آيا غربي‌ها علم بومي‌ دارند؟


پيشتر نوشته بودم، لازمه‌ي رسيدن به علم بومي، طرح سؤالي بومي است. كاري كه آن طرف آب به خوبي انجام مي‌شود و مسيرش روشن و مشخص است. دانشگاه در كشور ما سؤال‌هايش را از خود دانشگاه مي‌گيرد. نتيجه مي‌شود همين مدار بسته وهزار توي پيچيده‌اي كه داريم.
زند‌گي اجتماعي بايد براي دانشگاه سؤال طرح كند. كاري كه بالكل فراموش‌مان شده است. هيچ مسيري براي اين طرح سؤال نداريم. وقتي سؤالات دانشگاه درون‌ دانشگاهي شد، مي‌بينيم كه روزاروز ظاهر مسائل پيچيده‌تر مي‌شود و باطن دانش‌جويان پرخوان‌تر (و البته همه مي‌دانند پ به جاي چه حرفي نشسته است!)
پيچيدگي مسائل علمي، هيچ ارتباط با پيش‌رفت علم ندارد. اين گرفتاري دقيقاً ماننده‌ي همان معضلي است كه گريبان‌گير حوزه‌هاي علميه‌ي ماست. اگر حوزه تعاملش را با جامعه از دست بدهد، مسائل فقهي دم به دم پيچيده‌تر مي‌شوند، گره‌هاي فلسفي ريزتر و بسته‌تر، اما مي‌بيني كه با همه‌ي اين پيچيده‌گي معلومات، گاهي اوقات از پس سؤال يك دانش‌آموز دبيرستاني برنمي‌آييم،

 


رپ يا انصار؟
نمونه‌اي از نگاه بومي فراموش شده
وقتي عبارتي را خارج از متن خودش بررسي كني، به هيچ عنوان نمي‌تواني به نتيجه مطمئن باشي. هر عبارتي و مراد از هر عبارتي، در داخل متن خود معنا مي‌يابد....

شايد دو كلمه‌اي كه در عنوان آمد- رپ و انصار- دومفهوم بسيار دور باشند و بل متضاد از منظر اجتماعي، سياسي، فرهنگي ... اما مي‌خواهم- خلاف آمد عادت- مشابهت اين دو را در دو فرهنگ شرح دهم

...
پديده‌ي رپ در جامعه‌ي ما ظاهري است و بي‌معنا. اداي اعتراضي است به چيزي كه وجود ندارد. فريادي است بر سر چيزي كه نيست و درست به همين قاعده پديده‌ي انصار در جامعه‌ي غرب بي‌معناست و ظاهري. رفتاري كه ميان ساكنان مسلمان متنسك زياد مي‌بينيم. اگر كسي در غرب بزيد و نان غرب را بخورد و ماليات بدهد به تمدن غرب و چرخ تمدن غرب را بچرخاند و دم بزند از اسلام، دقيقاً به قاعده‌ي همان رپ ايراني نفرت‌انگيز خواهد بود ... به قاعده‌ي رپ ايراني، روشنفكر ايراني، دانشگاه‌ ايراني و هر چيز ديگري از اين دست ... و راستي چند مقاله داريم راجع به پديده‌ي فراگير و جوانانه‌ي رپ؟ چند مقاله داريم راجع به پديده‌ي حساس و سياسي انصار؟

زندگي و علم!
مقدار مجاز فاصله‌ي شهر تا دانشگاه‌ چه قدر بايد باشد؟

نظاميه‌ها در دل بزرگ‌ترين شهرها بوده‌اند. كارآمدترين مرجع شيعه در درس زمان تبعيدش فرياد مي‌كشيده است كه مكاسب را در بازار نجف بياموزيد.



نتايج دروغين نظام آموزشي

سالي يكبار توي بوق و كرنا مي‌كنيم كه افتخارآفرينان اين ملك چندمثقالي طلا و نقره از آوردگاه جهاني صيد نموده‌اند و ترانه‌ي "گل مي‌رويد به باغ، گل مي‌رويد ..." هم مي‌خوانيم و ... همين!
اولاً خود المپيادهاي جهاني، به قاعده‌اي كه به ما گفته‌اند اهميت جهاني ندارند. نشانگر هيچ چيز خاصي هم نيستند. اين نخبگان به هيچ وجه نشان‌گر سطح متوسط تحصيلي نيستند و اتفاقاً انحراف معيار در كشور ما بسيار بيشتر از ساير ممالك دنياست.


المپيادي در دوره‌هاي اول، نخبگان باهوش و مستعدي بودند كه گزين مي‌شدند، اما در اين روزگار با افزايش كلاس‌هاي تقويتي، برخي از آن‌ها دوپينگي‌هايي هستند كه براي فرار از كنكور راهي ديگر پيدا كرده‌اند. متخصصان حل مساله، آن هم به صورت تك‌بعدي، نه آدم‌هايي علمي

....


چه نبايد كرد؟
فرار مغزها به فرموده متوقف نمي‌شود!
بي‌توجهي به نخبگان فقط يكي از دلايل نشت نشا است.


و از همه‌ي اين‌ها اسف‌بارتر نگاه غلطي است كه به صورت ريشه‌اي در اين طرح نهفته شده است. نخبه‌گي حق نيست، وظيفه است. كسي به دليل نخبه‌گي نبايد حقوق بيش‌تري بگيرد، نبايد امتيازات بيش‌تري داشته باشد. بل‌كه بايد كار بيشتري بكند، فرصت بيشتري براي رشد داشته باشد. و بعد بايد برنامه‌اي داشته باشيم براي شناسايي ميزان ارزش كار.

تكريم
ساز وكار تكريم درست ...
ارج نهادن به نيروهاي علمي البته از حلقه‌هاي مفقوده‌ي روند توليد علم در كشور است.


ارج نهادن و تكريم، يك امر باطني است، نه ظاهري. و البته تا علم بومي و عالم بومي نداشته باشيم، ارج نهادن نيز معنايي نخواهد داشت.
درختي كه قد بر مي‌كشد در ميانه‌ي درختان، طبيعت به اور نور بيشتري مي‌دهد واين البته باعث فرو افتادن ساير درختان نمي‌شود. چند نوع نگاه در اين مملكت به اين درختان سرفراز گزين شده‌ي نخبه وجود دارد...
و اما نگاه ديگري نيز هست. نگاهي كه آن را عادلانه‌ترين نگاه مي‌دانم. همان گونه كه طبيعت براي بلندترين درخت، بيشترين نور را فراهم مي‌سازد، براي عالم نخبه نيز بايستي بيشترين امكانات و تسهيلات را فراهم آورد. اگر چنين كرديم، آنگاه همه براي رسيدن به آن جايگاه تلاش خواهند كرد. و اين تلاش مايه‌ي پيشرفت خواهد بود. وقتي به عوض چهار تا سكه، يك فضاي دل‌پذير پژوهشي فراهم كرديم، هر عالمي غبطه خواهد خورد و در يك سازوكار درست، رسيدن به آن فضا را وجهه‌ي همت خود قرار خواهد دارد. و راستي با چه آزموني مي‌توان بلندي درختان را اندازه زد؟

ارزيابي مستمر و حقيقي
تنها سازوكار تكريم درست ...
به من اگر باشد، فقط آزمون رانندگي را آزموني درست مي‌دانم.آزموني كه در آن راننده را با حقيقت رانندگي مي‌سنجند. چند آزمون اين چنيني در اين ملكت داريم؟ چند آزمون داريم كه علم نافع عالم را- و در حقيقت زندگي علمي عالم را- با آن بتوان سنجيد؟ چه آزموني، رياضيداني يك دانشجوي رياضي را مشخص خواهد كرد؟

آزمون نمي‌تواند در مقطعي يك ساعته، يك سال يا يك فصل عمر علمي كسي را ارزيابي كند؛ همان بازي مبتذلي كه مردم سؤالات گزينش‌ها را حفظ مي‌كردند و وارد يك اداره‌ي دولتي مي‌شدند. آزمون بايد يك امر جاري و ساري در كنار زندگي باشد. چيزي كه در همه‌ي ارزيابي‌ها فراموش شده است.
هيچ كسي مهندسي مهندس ما را ارزيابي نمي‌كند. چنين كاري مستلزم طرح سؤالي است. سؤالي واقعي و برگرفته از زندگي. ما بايد روشي پيدا كنيم براي سنجيدن مستمر كار. نه اين كه توان علمي كسي را به صرف موفقيت در آزمون المپياد يا كنكور سراسري، يك عمر ارج بنهيم. كنكور سراسري و المپياد يعني يك رياضت دو ساله. تازه نه الزاماً رياضيتي علمي. نافع بودنش هم پيشكش!

چه بايد كرد؟
دو راهبرد بلندمدت و ميان مدت
در دراز مدت هيچ راهي نداريم مگر دسترسي به علم بومي. اگر به علم بومي دست پيدا كنيم، آن زمان هرگز از فرار مغزهاي علمي نخواهيم هراسيد.

 مگر امروز اگر يك قلم‌زن اصفهاني جل و پلاسش را جمع كند و برود در امارات دكان بزند، كسي او را فراري مي‌نامد؟ يا مثلاً اگر طلبه‌اي از قم بن‌كن كند و براي تبليغ برود به هارلم نيويورك، كسي از فرار طلاب دم مي‌زند؟ هرگز.
و دقيقاً به همين دليل است كه ايالات متحده از بازگشت فارغ‌التحصيلان جهان سوم به كشورشان نگران نيست.
اما در كوتاه‌مدت. هيچ اميدي نيست كه روند مهاجرت نيروهاي علمي به يكباره متوقف شود. بها دادن به مغزها اولين راهبرد معقول كوتاه مدت است. شايسته‌سالاري و جوانگرايي بايستي از ساحت شعار بدر آيد. ابتدا به فكر نيروهاي داخل مملكت باشيم، سپس به فكر آن‌ها كه خارج شده‌اند.
حمايت به معناي تعريف و تمجيد نيست. حمايت حتا به معناي كمك مالي نيست. حمايت يعني پديد آوردن شرايط بهنجار براي زندگي يك آدم محقق.

سخن آخر
نجوايي با اهل نشت نشا
اطلبوا العلم درست، اما كدام علم؟ علمي كه امروز در غرب تدريس مي‌شود، جيره‌خوار پول است. مساله، مساله‌ي پنهاني نيست. دانشكده‌ها با پولي كه از صنعت يا وزارت دفاع مي‌گيرند، زنده‌اند. براي همين است كه امروز دانشكده‌هاي كامپيوتر پول دارند و مثلاً دانشكده‌هاي مكانيك به نسبت سابق، فقيرتر.
علم امروز را سرمايه خط مي‌دهد.
اگر سرمايه به علم خط دهد، همين اتفاق مي‌افتد. امروز جامعه‌هاي پزشك حاضر نيستند به تحقيقات علمي كه در جهت كشف زودهنگام بيماري‌ها تلاش مي‌كنند، پول بدهند. چرا؟ براي اين كه آن‌ها در صورت پيشرفت بيماري، و در روند درمان و عمل و فروش دارو، بيشتر سود مي‌برند. فقط شركت‌هاي بيمه هستند كه حاضرند به صنعت ساخت دستگاه‌هاي تشخيص بيماري كمك كنند. يعني همه چيز را پول خط مي‌دهد!
تعارض مسيحيت با علم جديد، علم غربي را ناچار بي‌رنگ ساخت و اين بي‌رنگي امروز اين علم را اجير پول كرده است. ما هم كه مترجم علم غربي بوديم، هيچگاه نفهميديم كه علم مي‌تواند رنگي داشته باشد، مي‌تواند ملاك‌هاي برون‌علمي داشته باشد ...
بله... روزگاري علم را از عالم ديندار و مهذب مي‌گرفته‌اند و اگر عالم دين‌دار شود، علم نمي‌تواند افسارش را بدهد دست پول...
كم نيستند در ميان عالمان ايراني مقيم غرب، كه دلشان در وطن‌شان مي‌زيد. كم نيستند كساني كه حتا مقيم غرب‌اند و غرب‌ستيزند. كم نيستند كساني كه مي‌گويند شيطان بزرگ را از درون بايد متلاشي كرد ...
اما گرفتاري جاي ديگري است. تو اگر محصولت را به غرب بدهي، غربي هستي. روي قالي ايراني زندگي كني و ناهار قورمه سبزي بخوري و ان يكاد آويزان كني در آفيس دانشگاهت و شب جمعه‌ها هم بروي دعاي كميل، انتهاي كار با همه‌ي اين خواص مي‌تواني ايراني نباشي ... مگر مي‌توان چرخ‌دنده‌ي ماشيني بود و آن ماشين را نفي كرد؟
ما از تمدن غرب، باطن را مي‌گيريم، و آن‌ها البته از ظاهر تمدن ما نمي‌هراسند، پس غذاي هندي و چيني در آمريكا بيش از غذاي آمريكايي سرو مي‌شود، اما باطن هندي‌ها و چيني‌ها غربي مي‌شود ...

و البته بايد نوشت- حتا براي آن‌ها كه مي‌روند تا برگردند- خبر صفوان جمال را...